Tuesday, August 20, 2013

امروز ِ معمولی

چند روزیه که با خانواده از سر کار هم اسکایپ میکنم.یک ساعت ،مدتیه که میتونیم ناهار بخوریم سر کار.بیشتر روزا پیش میاد که چهل دقیقه زمان صرف گرم کردن و ناهار خوردن و مکالمات بعد غذا میکنم.این مکالمات بیشتر یک طرفه است برای من.مثل یه تیکه گوش میشینم و بعضی وقتا لبهامم برای لبخند زدن و چشمام برای تعجب کردن اضافه میشن.اما کم پیش میاد که زبونم هم به خودش تکونی بده.در واقع وقتی بقیه میخندن منم میخندم با صدای بلند تر.نه اینکه زبون نفهم باشم،بلکه خسته شدم از فرآیند گوش دادن و درک نکردنشون.درک نکردن دنیای جدید با اطلاعات جدید که خیلی زیادند و درنهایت من همون زبون نفهمم که گفتم نیستم.
بعد ناهار یکی کرم میریزه و از دوسه نفر دیگه درخواست میکنه بریم فوتبال دستی .من خیلی به فوتبال دستی علاقه دارم.هر چند که تو بچگیم ضعیف بودم و کسی بازیم نمیداد الان خوب بازی میکنم و همه بازیم میدن.به من یه لقب بی ادبانه و سکسیانه "Ball Blocker" داده اند تا حالا و یک لقب مسخره "Foosball Atollah".اولین لقب به خاطر اینه که من دفاع بازی میکنم و سد خوبیم برای دروازه که توپ واردش نشه.و دومی هم ترکیب فوتبال دستی و آیت الله هستش.
تا به خودم میام میبینم که یک ساعت ناهار تموم شده و باید برم بشینم سر جام و مثل یه کارمند کارمو مند کنم.اما من که با والدین حرف نزدم.پس موبایلو بر میدارم و روانه دستشویی میشم.اما چون دستشویی بو میده تو راهرو باهاشون حرف میزنم.مثل همیشه مامان بابا رو دعوا میکنه که زیاد حرف میزنه و نمیذاره که مامان هم حرف بزنه.بابا میگه ما که اومدیم مارو هم ببرید نیاگارا.من میگم اون موقع با ماشین خودمون میبریمتون.بابا میگه هفته دیگه عروسی حامده .مامان بهش چپ نگاه میکنه و میگه هنوز معلوم نیست.دلش نمیخواد که من دلم بخواد که اونجا بوده باشم و عروسی برم.ولی من دلم نخواسته.من عروسی نمخوام.من خودشون رو .میخوام

آمدم باش

.این یک شروع دوباره است بعد از سالی

Wednesday, November 9, 2011

Shine on your crazy diamond

کاشف به عمل اومد که اجداد بنده یه چیزی رو به من دادن که باعث شده من این  جوری باشم.یعنی به من هیچ ربطی نداره اگه یه چیزای احمقانه ای تو مغز من رژه میره.مدام و مدام و مدام.به هر حال من که می دونستم یه چیزیم میشه.ولی اینکه بدونی مسئول اینجوری بودنت نیستی خیلی خوبه.میتونی با خیال راحت لم بدی رو مبل و پاهاتو بندازی رو میز جلوییت و اجازه بدی فکرای مزخرفت تیربارونت کنن.
فهمیدم این چیزی که هستم چیه و قراره که خوب شم
با تشکر از همه کسانی که در این مدت من ِ روان ندارو تحمل کردن

Sunday, November 6, 2011

دق دق ه

شب خواب دیدم یه فرزندی به دنیا آوردم نوزاد و قرمز و ریز و میز.
بعد نشستم رو یه مبلی که رو مبل سمت راستیم یکی نشسته و رو مبل سمت چپیم یکی دیگه.سمت راستیم که حرف میزنه بچه سرشو می چرخونه سمت راست.سمت چپیم که حرف میزنه سرشو می چرخونه سمت چپ.تند و تند.انقد خنده ام گرفته بود به این حرکت بچه
یکم که از خوابم می گذره بچم بزرگ شده ،شده یه پسر بچه چار پنش ساله.موهای فرفری داره.انقد مهربونه با من که مامانش باشم انقد مهربونه که می خوام بمیرم.
فک نکنیدا من خر شدم می خوام بچه زا بشم.نه.فقط روانیم کرده این عشق مادری

Saturday, November 5, 2011

روحن

دیشب مهدی سرما خورده بود.بردمش درمونگا.نشسته بودیم نوبتمون شه.یه مردی رفت تو مطب دکتر بدون نوبت.با حالت نگرانی گفت دکتر ! خانومم اصلا حالش خوب نیست.اورژانسیه.ده بار استفراغ کرده.من برگشتم به مهدی نگاه کردم.یه جور نگاه کردم که بره به یه دکتری با همین حال نگرانی بگه : دکتر !خانومم اصلا حالش خوب نیست.اورژانسیه.روحش ده بار استفراغ کرده

Wednesday, November 2, 2011

سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست *

روزی روزگاری من تصمیم گرفتم وبلاگ داشته باشم.
سالیان پیش.
ولی نشد.نتوانستم اسم برایش انتخاب کنم.به همین دلیل من وبلاگ نداشتم.
چند وبلاگی بود که هرازچندگاهی وسط کار روزانه که از کد نوشتن می فرسودم میرفتم و در فضای گرم و سرد فیووریتهام پلاس می شدم و می خواندمشان.
بعد روزی رسید که گودر آمد.من هم تازه به عرصه رسیدم و بی رگ و پی نویسنده نتی شدم.
بعد آقای گوگل خواست که از آن پس دیگر ریدری نداشته باشد مثل آنچه که بود و جوانان مهاجر و غیر مهاجر فرهیخته ایران دل به آن خوش داشتند.
دیر به ریدر پیوستم و زود تمام شد.

روزهای قبل ریدر مایکروسافت ورد بود و من و آرشیو نوشته هایم.اما امروز خواستم که وبلاگ داشته باشم.هرطور که پیش آمد می نویسم.و این دلخوشی است برای من.
این که ناشناس باشی و هرچه خواستی بگویی هیجان خوبی دارد.
این که ندانی اصلا کسی روزی دلش می کشد وسط بیابان بی آب و علف به آبادی وبلاگ تو برسد و بخواهد زیر سایه درختانش بیاساید یا نه را دوست دارم.

*سخن از روزست و پنجره هاي باز
و هواي تازه
و اجاقي که در آن اشياء بيهده ميسوزند
و زميني که ز کشتي ديگر بارور است
 و تولد و تکامل و غرور *

*فروغ

سخن از گيسوي خوشبخت منست

مقدمه
مدرسه که می رفتم من یک دختر شش هفت ساله بودم که ترک بودم و زبان فارسی را کاملا ناخودآگاه و نمی دانم از کجا واقعا نمی دانم از کجا یاد گرفته بودم.
پنج ساله که بودم از ترکستان به خاطر درس و کار پدر ومادر کوچیده بودیم به پایتخت.تا قبل از کوچ هم دلیل خاصی برای استفاده از زبان فارسی نداشتم.به همین خاطر یادم نمی آید دقیقا چه طور و کی فارسی یاد گرفتم .
مقدمه بی مقدمه
خلاصه یادم می آید مدرسه که می رفتم بعد از یاد گرفتن حروف و کلمات باید جمله می ساختیم.باید جمله هایی می ساختیم که اولش "من" نداشت.یعنی جمله های مان در وصف خودمان نبود.
آخه یه بچه هفت ساله به غیر از خودش و چارتا دونه دورووریاش چی میدونه که بخواد جمله های "من ندار" بسازه.
کانکلوژن
تمام آنچه که در این اوراق می نویسم جمله هایی است که قرار است اولش من نداشته باشد ولی به هرحال منند.با تمام خیال و آرزو و وهمی که در آنها گنجانده ام .خیال هم که باشند خیال خودم هستند.