چند روزیه که با خانواده از سر کار هم اسکایپ میکنم.یک ساعت ،مدتیه که میتونیم ناهار بخوریم سر کار.بیشتر روزا پیش میاد که چهل دقیقه زمان صرف گرم کردن و ناهار خوردن و مکالمات بعد غذا میکنم.این مکالمات بیشتر یک طرفه است برای من.مثل یه تیکه گوش میشینم و بعضی وقتا لبهامم برای لبخند زدن و چشمام برای تعجب کردن اضافه میشن.اما کم پیش میاد که زبونم هم به خودش تکونی بده.در واقع وقتی بقیه میخندن منم میخندم با صدای بلند تر.نه اینکه زبون نفهم باشم،بلکه خسته شدم از فرآیند گوش دادن و درک نکردنشون.درک نکردن دنیای جدید با اطلاعات جدید که خیلی زیادند و درنهایت من همون زبون نفهمم که گفتم نیستم.
بعد ناهار یکی کرم میریزه و از دوسه نفر دیگه درخواست میکنه بریم فوتبال دستی .من خیلی به فوتبال دستی علاقه دارم.هر چند که تو بچگیم ضعیف بودم و کسی بازیم نمیداد الان خوب بازی میکنم و همه بازیم میدن.به من یه لقب بی ادبانه و سکسیانه "Ball Blocker" داده اند تا حالا و یک لقب مسخره "Foosball Atollah".اولین لقب به خاطر اینه که من دفاع بازی میکنم و سد خوبیم برای دروازه که توپ واردش نشه.و دومی هم ترکیب فوتبال دستی و آیت الله هستش.
تا به خودم میام میبینم که یک ساعت ناهار تموم شده و باید برم بشینم سر جام و مثل یه کارمند کارمو مند کنم.اما من که با والدین حرف نزدم.پس موبایلو بر میدارم و روانه دستشویی میشم.اما چون دستشویی بو میده تو راهرو باهاشون حرف میزنم.مثل همیشه مامان بابا رو دعوا میکنه که زیاد حرف میزنه و نمیذاره که مامان هم حرف بزنه.بابا میگه ما که اومدیم مارو هم ببرید نیاگارا.من میگم اون موقع با ماشین خودمون میبریمتون.بابا میگه هفته دیگه عروسی حامده .مامان بهش چپ نگاه میکنه و میگه هنوز معلوم نیست.دلش نمیخواد که من دلم بخواد که اونجا بوده باشم و عروسی برم.ولی من دلم نخواسته.من عروسی نمخوام.من خودشون رو .میخوام