شب خواب دیدم یه فرزندی به دنیا آوردم نوزاد و قرمز و ریز و میز.
بعد نشستم رو یه مبلی که رو مبل سمت راستیم یکی نشسته و رو مبل سمت چپیم یکی دیگه.سمت راستیم که حرف میزنه بچه سرشو می چرخونه سمت راست.سمت چپیم که حرف میزنه سرشو می چرخونه سمت چپ.تند و تند.انقد خنده ام گرفته بود به این حرکت بچه
یکم که از خوابم می گذره بچم بزرگ شده ،شده یه پسر بچه چار پنش ساله.موهای فرفری داره.انقد مهربونه با من که مامانش باشم انقد مهربونه که می خوام بمیرم.
فک نکنیدا من خر شدم می خوام بچه زا بشم.نه.فقط روانیم کرده این عشق مادری
No comments:
Post a Comment