Wednesday, November 2, 2011

سخن از گيسوي خوشبخت منست

مقدمه
مدرسه که می رفتم من یک دختر شش هفت ساله بودم که ترک بودم و زبان فارسی را کاملا ناخودآگاه و نمی دانم از کجا واقعا نمی دانم از کجا یاد گرفته بودم.
پنج ساله که بودم از ترکستان به خاطر درس و کار پدر ومادر کوچیده بودیم به پایتخت.تا قبل از کوچ هم دلیل خاصی برای استفاده از زبان فارسی نداشتم.به همین خاطر یادم نمی آید دقیقا چه طور و کی فارسی یاد گرفتم .
مقدمه بی مقدمه
خلاصه یادم می آید مدرسه که می رفتم بعد از یاد گرفتن حروف و کلمات باید جمله می ساختیم.باید جمله هایی می ساختیم که اولش "من" نداشت.یعنی جمله های مان در وصف خودمان نبود.
آخه یه بچه هفت ساله به غیر از خودش و چارتا دونه دورووریاش چی میدونه که بخواد جمله های "من ندار" بسازه.
کانکلوژن
تمام آنچه که در این اوراق می نویسم جمله هایی است که قرار است اولش من نداشته باشد ولی به هرحال منند.با تمام خیال و آرزو و وهمی که در آنها گنجانده ام .خیال هم که باشند خیال خودم هستند.

1 comment: