روزی روزگاری من تصمیم گرفتم وبلاگ داشته باشم.
سالیان پیش.
ولی نشد.نتوانستم اسم برایش انتخاب کنم.به همین دلیل من وبلاگ نداشتم.
چند وبلاگی بود که هرازچندگاهی وسط کار روزانه که از کد نوشتن می فرسودم میرفتم و در فضای گرم و سرد فیووریتهام پلاس می شدم و می خواندمشان.
سالیان پیش.
ولی نشد.نتوانستم اسم برایش انتخاب کنم.به همین دلیل من وبلاگ نداشتم.
چند وبلاگی بود که هرازچندگاهی وسط کار روزانه که از کد نوشتن می فرسودم میرفتم و در فضای گرم و سرد فیووریتهام پلاس می شدم و می خواندمشان.
بعد روزی رسید که گودر آمد.من هم تازه به عرصه رسیدم و بی رگ و پی نویسنده نتی شدم.
بعد آقای گوگل خواست که از آن پس دیگر ریدری نداشته باشد مثل آنچه که بود و جوانان مهاجر و غیر مهاجر فرهیخته ایران دل به آن خوش داشتند.
دیر به ریدر پیوستم و زود تمام شد.
روزهای قبل ریدر مایکروسافت ورد بود و من و آرشیو نوشته هایم.اما امروز خواستم که وبلاگ داشته باشم.هرطور که پیش آمد می نویسم.و این دلخوشی است برای من.
این که ناشناس باشی و هرچه خواستی بگویی هیجان خوبی دارد.
این که ندانی اصلا کسی روزی دلش می کشد وسط بیابان بی آب و علف به آبادی وبلاگ تو برسد و بخواهد زیر سایه درختانش بیاساید یا نه را دوست دارم.
*سخن از روزست و پنجره هاي باز
و هواي تازه
و اجاقي که در آن اشياء بيهده ميسوزند
و زميني که ز کشتي ديگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور *
*فروغ
بعد آقای گوگل خواست که از آن پس دیگر ریدری نداشته باشد مثل آنچه که بود و جوانان مهاجر و غیر مهاجر فرهیخته ایران دل به آن خوش داشتند.
دیر به ریدر پیوستم و زود تمام شد.
روزهای قبل ریدر مایکروسافت ورد بود و من و آرشیو نوشته هایم.اما امروز خواستم که وبلاگ داشته باشم.هرطور که پیش آمد می نویسم.و این دلخوشی است برای من.
این که ناشناس باشی و هرچه خواستی بگویی هیجان خوبی دارد.
این که ندانی اصلا کسی روزی دلش می کشد وسط بیابان بی آب و علف به آبادی وبلاگ تو برسد و بخواهد زیر سایه درختانش بیاساید یا نه را دوست دارم.
*سخن از روزست و پنجره هاي باز
و هواي تازه
و اجاقي که در آن اشياء بيهده ميسوزند
و زميني که ز کشتي ديگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور *
*فروغ
No comments:
Post a Comment